روز دوم در بیمارستان
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 19:17
اینجور ک بوش میاد خبری از مرخص شدنم نیست.. بازم امشب مهمون این خراب شده ام.اههههههههه امروز یه برف حسابی اومد بعدشم بارون گرف و من بدون اجازه پریدم تو محوطه ی بیمارستان کلی زیر برف و بارون خودمو خالی کردم...گریه هامو بارون برام پاک میکرد. ولی همه چی خوبه...خدایا شکرت... راستی ولنتاین هم مبارک. برا ک...
روز آزادی!
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 19:17
زمان آزادی از زندان(!)* : فردا صبح (: بیمار : یه موجوده خل و چل ک دهنه پرستار ها رو سرویس کرده! سن : به دلیل خانم بودن از بیان سن معذوریم! +میگما واقعا آدم تا وقتی سالمه باید قدر سلامتیشو بدونه. الان به پیشونی خودم ک نیگا میکنم وحشتم میگیره! یه گوشه ش کبود شده و باد کرده. دکتر امروز گف واقعا خیلی اس...
بازگشت به زندگیه عادی (:
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 19:17
سلااااامممممم اینجانب یه روز خوب و عالی رو همراه با کمپوت های دوستان سپری کردم! ووااااای ک حوصله م سر رفت چقد این بیمارستانا کاغذ بازی و این کاراشون زیاده. ولی حالا کلا دلم واسه ترنم و اون پرستار مهربونه و دانشجوهای پزشکی مخصوصا از نوع پسرشون(!) تنگ میشه!(من دختر بدی نیستما!) +دَمه مامان گرم ک به هی...
لب مرز روزها...
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 19:17
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر کنم...؟ اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم...؟ time: 00:00
حاله غریب...
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 19:17
چیز قابل بیانی نیست جز اینکه "آخر هفته ست..." آخر هفته از نوع غروب جمعه..! و این دو کلمه خودشون پرحرف ترینه واژه هان..."غروب، جمعه" فقط الان مواظبم ک یخ بغضم وا نشه... تا یه لحظه از درس غفلت میکنم افکار آزار دهنده میاد سراغم... این چه حاله غریبیه ک من دارم؟؟؟فازمو درک نمیکنم.. +{ ادم گاهی باید با خو...
آیا این پایان راهه؟؟؟
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 19:17
دردم از یار است و..... دقت کردی وقتی نتونی دردت رو ریشه یابی کنی مجبور میشی اونو با یه مسکن آروم کنی... آرومش میکنی تا کار و زندگیت رو مختل نکنه. هی درد میگیره هی مسکن، هی درد هی مسکن و..... ادامه داره این درد لعنتی و مسکن خوردن تو... بعدش یهو به جایی میرسه که به جای اینکه تو اونو ساکت کنی و روش مسک...
با کمال تعجب هنو زنده ام!
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 19:17
آقا قبل اینکه بحثو شرو کنم یه صلوات ختم کن! میگما من تو این ماه آخر سال 95 نَمیرم صَلللوووواات! دیشب از کتابخونه ب سلامتی و میمنت رسیدم خونمون! آقا چشمتون روز بد نبینه در کنتور آب رو بابام وا کرده بود ک نَمِش بره منم جلوم تاریک بود ندیدم و شالاپی افتادم تو دام عاشقی نفمیدم نفمیدم...! (رَد دادم زیاد ...
روز نوشت...
-
تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 18:25
هیچ خبری نیس...امروز تو مسیر بوی خاک نم خورده حسابی دل نشین بود... شاید فردا بعدازظهر زهرا و مامانش بیان خونمون...خداکنه بیاد... دلم میخواد با یه دوست حرف بزنم... پ.ن: چ خوب ک نشد...خدایا مرسی نجاتم دادی.
بچه بازی...
-
تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 18:25
دیقا نمیدونم کار درستی کردم یا نه... ولی کردم...و پاسخی نیافتم... ب همون شخص مورد نظر کانادا رفته نوشتم سلام. خوند...ج نداد...باز الان نوشتم براش ببخشید اشتباه شد معذرت میخوام... نمیشه فراموشش کرد...چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پ.ن:آی ام وری سست اراده!
بچه بازی 2
-
تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 18:25
ساعت 11.58 دیقه براش نوشتم : راستی کانادا رفتنتون مبارک باشه آقای مهندس. ساعت 4.58 دیقه نوشت: سلام شما؟ والان ساعت 5.30 براش نوشتم بیخیال... چ کنممممممم؟ازش بپرسم سوالی ک خیلی وقته میخواستم بپرسم رو؟ یا...
یه کاری کردم دیه....
-
تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 18:24
عجیب و غریب (!) شبی بود دیشب... من و سعید... یذره از سعید بگم خوب پسرداییمه و 24سالشه قدشم خ بلنده...بچه خوبیه...خوب دیشب... نمیدونم...خوب بود یا بد...کارم درست بود یا غلط... اما حرفایی با هم زدیم ک در مواقع ممولی نمیگیم ب هم...گف امشب ماله توئه بیخیال...شخص مورد نظر ب قول یکی ا رفقا مریض منظور هم ک...
دیروز خسته کننده...امروز عاشقانه!
-
تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 18:24
این دو روز احساس میکنم دهنم داره صاف میشه راستش! دیروز ینی جمعه آزمون داشتم از 8 تا 12 اومدم خونه ناهار خوردم بعد از 2 تا 8 شب کلاس داشتم امروزم دو تاامتان :شیمی و زبان عیچی دیه تا 2 بیدار بودم تازه زبان هم نخوندم.ولی نیم ساعت باز همون ارتباط با سعید پریشب خواب دیدم داره سیل میاد و آب تا گردن و نزدی...
گیجیه محض!!!
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 5:27
چقد دلم میخواد تو این هوای خوب کل راهو پیاده روی کنم. بی مقصد مشخص...بی درگیری...بی دغدغه ی فکری و بی استرس... امروز کلا سر کلاس نبودم!ینی بودم اما انگار نبودم! من در میان و جمع و دلم جای دیگریست! شاید ساعت دو ب بهانه رفتن خونه مادرجونم برم دیدار... برم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نمیدونم... گیج شدم...حتی قدرت تصمیم...
بوی دماغ سوخته!
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 5:26
دوستان احساس نمیکنین وارد وب ک میشین یه بویی میاد؟ چی؟؟...آره آره درسته! بوی دماغ سوخته ی این بنده ی سراپا بد شانسی و فلاکته! ینی رسما به معنای واقعی کلمه گ و ه گیجه گرفتم دور فلکه بس ک چرخیدم! ولی....نگم بهتره!بذارین تو درد خودم بسوزم! لابد خواسته خودش بره... هعی...شانسه من دارم؟ نه عایا من از شما ...
نابودگر...
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 5:26
اینهمه ما رو کله صب کشوندن مدرسه ک حرفای تکراریه مشاور ها رو بشنویم؟؟؟ واقعا ب نظر من همشون حرفاشون تکراریه. اصن حوصله شونو ندارم... تازه مشاوری رو آوردن مدرسه ک من ساله اول دبیرستان رفتم پیشش و منو یاد خاطرات تلخ سکوت و افسردگیم تو سال اول انداخت... هعی...بیخیالش...فک کردن به اون دوران هیچی رو تغیی...
این داستان : پریا خوبکی (: مریم بیخودکی ):
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 5:26
آخیش بالاخره بعد از مدت ها رفتم مهمونی... دیشب با مامان رفتیم خونه خاله اشرف...خوب بود نگین بود دایی علی اینا هم بودن...کلی با مژگان عکس گرفتیم. در کل برای اینکه من ازون وضعیته مفتضحه صب در بیام خلی خوب بود. به قول پریا وبت رو با اسمه اون لجن به گند نکش...متعفن نکن... پریا میگف مریم روز به روز داره ...
((((:
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 5:25
اصلا این سردیه دست برای استرسه حرف زدن با اون نیستا...نه..اصلا... به خاطر سرمای هواست فقط...! 6 دیقه من...15 دیقه اون... آخه اول یه سوال پرسیدم گف بذا بت خبر میدم...بعد دوباره اون زنگ زد. گف تونل از مهراد هیدن رو بگیر پیر شدیم ولی بزرگ نه هم خوبه. من درباره خاطراته اون روز کلاس زیست(همون مرده)بش گفد...
من کادو تولد دوس!
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 23:08
از کادویی ک دیروز برا تولد مینا خریدم خلی خوشم میاد شیطونه میگه ورش دارم واس خودم! یه جامدادی رومیزیه ک شبیه این گوسفنده ک کارتونشو نشون میده عس قهوه ای طلاییه...ویولن دسشم طلاییه بقیه جاهاش قهوه ای. پس نویسه :این آهنگه من ازت خاطره دارم علی اصحابی خلی داره تو مخم پخش میشه!دیه داره شورشو درمیاره ها!...
تکرار مکررات!
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 23:08
نباید یه اشتباه رو صد دفه تکرار کرد... منتها من کلا متوجه این قضیه نیستم... باشد که رستگار شوم...! پس نویسه ندارد :(:
عاشقه دیوونه...معشوقه سنگدل...
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 23:08
_ ساده میاد تو زندگیت... ساده هم میره... _ کی ساده میره؟ _ وقتی بفهمه دیوونه وار دوسش داری... _ اینکه عین نامردیه... _ باید قبولش کرد...همینه... پس نویسه : لحظه نابودی اونجاس ک میفمه دیوونه وار دوسش داری... ):