این داستان : پریا خوبکی (: مریم بیخودکی ):

خرید بک لینک
آخیش بالاخره بعد از مدت ها رفتم مهمونی...

دیشب با مامان رفتیم خونه خاله اشرف...خوب بود نگین بود

دایی علی اینا هم بودن...کلی با مژگان عکس گرفتیم.

در کل برای اینکه من ازون وضعیته مفتضحه صب در بیام خلی خوب بود.

به قول پریا وبت رو با اسمه اون لجن به گند نکش...متعفن نکن...

پریا میگف مریم روز به روز داره با اعتماد ب نفس تر و درس خون تر میشه.

گف حتی تو سرویسم درس میخونه.بعد گف جوری دیروز از چشاش تعریف کرده ک بش خندیدم!

اونم فمیده پریا داره مسخره ش میکنه دیه ساکت شده...اوووف فک میکنه ا دماغ فیل افتاده...

خدایا ب هرکی میخوای هر چی بده لطفا اول ظرفیتشو بده...این تا یذره پول دیده دیه فک کرده کیه.

اصن ولش کن...گور باباش...

چ خوب ک پریا هس...وقتایی بهش نیاز دارم همیشه کنارمه...ممنون ک هستی پریای خوبم...

پ.ن :اوووف امروز صب با مامان دعوا...اهههه دیوونه م کرده...دوس دارم جیغ بکشم.

ازین بنفش هاش البته!

*__*believe*__*...

ما را در سایت *__*believe*__* دنبال می‌کنید

برچسب: این داستان ادامه دارد,این داستان واقعیست,این داستان ادامه دارد به انگلیسی,این داستان خیانت,این داستان ماست نگو تموم میشه,این داستان ماست زد بازی,این داستان توئه سوز داره,این داستان تو سوز داره,این داستان ماست,این داستان واقعیت دارد, نویسنده: بازدید: 42 تاريخ: پنجشنبه 6 آبان 1395 ساعت: 5:26

صفحه بندی