خرید بک لینک
وقتی به علایقش نزدیک میشم ، حس میکنم که حسش میکنم کنارم ...بهش نزدیک میشم اما...بذار توصیفش کنم :یواشیواشیواشپاهات از زمین جدا میشهپرواااز میکنی ، یه نسیم خنک و دلچسب صورتت رو نوازش میکنه ..قشنگ اون حادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 14:10

آخه چیو داری به کیا میگی؟؟؟

آخه سنگ کیا رو اینجوری داری ب سینه ت میزنی ؟؟؟ آخرش مجبوری همون سنگو ب سرِ خودت بزنی .

اینو یادت بمونه شیرین ، اونی ک خوابه رو میشه بیدار کرد اما اونی ک خودشو زده ب خواب ، عمرا ..

بویِ افکارِ پوسیده شون ، بوی جهلاتشون دقیقا بوی گندِ منجلابه.

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 14:10

امروز نمد تختِ مادرجونو شستم ، اکنون از جای جایِ جوارحم بوی گوسفند آید همی!!

- تو چ دانی !؟

شاید ایتالیا هم یک قُمِ درون دارد !

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 14:10

"جامعه ای در دو طرف پیوستار ؛ عده ای با اختلال اضطرابی شدید که جامعه ی روانشناسی و روانپزشکی با آنها رو ب رو هستند و آن طرف افرادی که بیماری را کتمان و بی خیال از کنار این بیماری میگذرند .تصاویر و راهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 14:10

هم اکنون دقیقا عین بچه ها دلم مامان ، بابامو میخواد ....

پا بر زمین میکوبد و گریه سَر میدهد و از تنهایی ب خود فرو میرود. (-_-)

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: چهارشنبه 18 دی 1398 ساعت: 7:11

اتمام کتب غیر درسی نیمه تمام و دیدن فیلم های مضحک و برقراری دیالوگ های بی پایه و اساس با دوستانِ به قول مادر بی سر و پایش از مجموعه فعالیت های بنده در این دوره ی خطیر فرجه هاست. ((:

وی با این فرمون به دهکده ی فنا(بووق الف) رهسپار است با سرعت بالا !

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: چهارشنبه 18 دی 1398 ساعت: 7:11

بالاخره زهرا کشون کشون منو برد کتابخونه!(جمع نمودن عزم عمومی و آنجای خصوصی جهت درس خواندن!)درد مشترک جفتمون سر درس نخوندن هم همین چک کردن اخبار و کانال مانال هاست ها! هی بررسی و تحلیل میکنیم و میگیم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: چهارشنبه 18 دی 1398 ساعت: 7:11

ب مناسبت روزِ دانشجو با پریسا رفتیم باغ فردوس و ویارمان(!) گرفت : ترشی!

یک لیوان تُپُل آب زرشک خوردیم و بعد تلو تلوخوران سرکلاس رفته با فشار ۸ روی کمترین دیاستولیک!

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: جمعه 29 آذر 1398 ساعت: 4:06

وسط اینهمه درس و کار ، مزخرفه ک یهو یادِ حماقت ها و گندکاری هات بیوفتی و حالت از خودت و گذشته ت بهم بخوره. -_-

- از جشن روز دانشجو و خیلی چیزای دیگه ک الان یادم نمیاد(!) اینجا نگفتم !

و اگه نگم هم مخم میترکه ، ک خب فعلا چون امتحان دارم میذارم مخم بترکه ولی ب جاش برم ب درس و مشقم برسم!

(عجب چیز پیچیده ای شد!)

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: جمعه 29 آذر 1398 ساعت: 4:06

خوشحالم ک این هفته ی ب غایت کِدِر داره تموم میشه !

خوابم به هم ریخته -_- هی تلاش میکنم بخوابم ولی هی نمیشه !

آخرِ پاییز تازه انگار لود شدم ک : عععع(!) افسردگی پاییزی یادم رفته بگیرم!

و ناگاه ندا آمد ک بسته ی پیشنهادی شما فعال گشت ، این شما و این هم و "افسردگی پاییزی"!!

پریشب حدود ساعت ۲ ، بعد از کلی تلاش خوابم برده بود ، بعد دختره ی از دماغِ فیل افتاده میخواست بره تو راهرو دعوا ، بعدم درِ اتاقو محکم کوبید به هم و این منِ مفلوک ، دو متر ب عرش الهی پریده تا صبح بال بال زدم! -_-

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: جمعه 29 آذر 1398 ساعت: 4:06

آش رشته های خانوم باقری

حموم های خوابگاه

بیرون شام خوردن با نازی و مبینا

و فتوکپی عبدوس رو به روی نون بربری کنار دانشگاه

حالِ خوبمو کامل کرد!

یادبگیریم از چیزای کوچولو کوچولوی زندگیمون لذت ببریم.. ((:

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 17:21

امشب جایی میخوابم ک از ۲ سالگی تا ۶ سالگیم رو توش زندگی کردم. (:

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:37

دختره میگفت میرفتم تو پارک قدم میزدم تا شب بشه و برگردم خوابگاه.. نمیتونستم وضع خوابگاه و هم اتاقی هامو تحمل کنم...

گویا منم دارم ب همین وضع دچار میشم...

خیابون های مشاهیر ، سعدی ، باغ فردوس و همین دورِ باطل که نمیدونم تا کِی ادامه پیدا کنه.

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:37

اولین باره دارم با قطار برمیگردم..انصافا دنگ و فنگش خیلی بیشتر از اتوبوسه.

نازی و مبینا هم دارن باهام میان ک ببرم جاهای دیدنی شهرمونو بهشون نشون بدم !

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:37

- جانم بالا آمد!
واسه خوندن دو کلوم درس!

- چند روزه موقع حرف زدن جملاتم بدونِ فعل میمونه!
و همچنین چند روزه ک یه جوری ام -_- انگاری روحم خسته س.. و جسمم هم.. یک خموده ی کِسل کننده.. یه غمِ کشف نشده ای انگار رو قلبم قُلمبه شده.
شاید ماله پاییزه.. کلا تو پاییز و بهار نرمال نیستم انگار.
مغزم بیش از حدِ معمولش وراجی میکنه.

پاییز اینجوریه ک یه ملتی خُل میشن و جمع میشن دور هم و شِر میبافن ب هم و داغا داغ تحویل هم میدن !

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: دوشنبه 20 آبان 1398 ساعت: 13:31

صفحه بندی