برچسب:
نویسنده: کامران باقریان
آخه چیو داری به کیا میگی؟؟؟
آخه سنگ کیا رو اینجوری داری ب سینه ت میزنی ؟؟؟ آخرش مجبوری همون سنگو ب سرِ خودت بزنی .
اینو یادت بمونه شیرین ، اونی ک خوابه رو میشه بیدار کرد اما اونی ک خودشو زده ب خواب ، عمرا ..
بویِ افکارِ پوسیده شون ، بوی جهلاتشون دقیقا بوی گندِ منجلابه.
برچسب:
نویسنده: کامران باقریان
امروز نمد تختِ مادرجونو شستم ، اکنون از جای جایِ جوارحم بوی گوسفند آید همی!!
- تو چ دانی !؟
شاید ایتالیا هم یک قُمِ درون دارد !
برچسب:
نویسنده: کامران باقریان
برچسب:
نویسنده: کامران باقریان
هم اکنون دقیقا عین بچه ها دلم مامان ، بابامو میخواد ....
پا بر زمین میکوبد و گریه سَر میدهد و از تنهایی ب خود فرو میرود. (-_-)
برچسب:
نویسنده: کامران باقریان
اتمام کتب غیر درسی نیمه تمام و دیدن فیلم های مضحک و برقراری دیالوگ های بی پایه و اساس با دوستانِ به قول مادر بی سر و پایش از مجموعه فعالیت های بنده در این دوره ی خطیر فرجه هاست. ((:
وی با این فرمون به دهکده ی فنا(بووق الف) رهسپار است با سرعت بالا !
برچسب:
نویسنده: کامران باقریان
برچسب:
نویسنده: کامران باقریان
ب مناسبت روزِ دانشجو با پریسا رفتیم باغ فردوس و ویارمان(!) گرفت : ترشی!
یک لیوان تُپُل آب زرشک خوردیم و بعد تلو تلوخوران سرکلاس رفته با فشار ۸ روی کمترین دیاستولیک!
برچسب:
نویسنده: کامران باقریان
وسط اینهمه درس و کار ، مزخرفه ک یهو یادِ حماقت ها و گندکاری هات بیوفتی و حالت از خودت و گذشته ت بهم بخوره. -_-
- از جشن روز دانشجو و خیلی چیزای دیگه ک الان یادم نمیاد(!) اینجا نگفتم !
و اگه نگم هم مخم میترکه ، ک خب فعلا چون امتحان دارم میذارم مخم بترکه ولی ب جاش برم ب درس و مشقم برسم!
(عجب چیز پیچیده ای شد!)
برچسب:
نویسنده: کامران باقریان
خوشحالم ک این هفته ی ب غایت کِدِر داره تموم میشه !
خوابم به هم ریخته -_- هی تلاش میکنم بخوابم ولی هی نمیشه !
آخرِ پاییز تازه انگار لود شدم ک : عععع(!) افسردگی پاییزی یادم رفته بگیرم!
و ناگاه ندا آمد ک بسته ی پیشنهادی شما فعال گشت ، این شما و این هم و "افسردگی پاییزی"!!
پریشب حدود ساعت ۲ ، بعد از کلی تلاش خوابم برده بود ، بعد دختره ی از دماغِ فیل افتاده میخواست بره تو راهرو دعوا ، بعدم درِ اتاقو محکم کوبید به هم و این منِ مفلوک ، دو متر ب عرش الهی پریده تا صبح بال بال زدم! -_-
برچسب:
نویسنده: کامران باقریان
آش رشته های خانوم باقری
حموم های خوابگاه
بیرون شام خوردن با نازی و مبینا
و فتوکپی عبدوس رو به روی نون بربری کنار دانشگاه
حالِ خوبمو کامل کرد!
یادبگیریم از چیزای کوچولو کوچولوی زندگیمون لذت ببریم.. ((:
برچسب:
نویسنده: کامران باقریان
امشب جایی میخوابم ک از ۲ سالگی تا ۶ سالگیم رو توش زندگی کردم. (:
برچسب:
نویسنده: کامران باقریان
دختره میگفت میرفتم تو پارک قدم میزدم تا شب بشه و برگردم خوابگاه.. نمیتونستم وضع خوابگاه و هم اتاقی هامو تحمل کنم...
گویا منم دارم ب همین وضع دچار میشم...
خیابون های مشاهیر ، سعدی ، باغ فردوس و همین دورِ باطل که نمیدونم تا کِی ادامه پیدا کنه.
برچسب:
نویسنده: کامران باقریان
اولین باره دارم با قطار برمیگردم..انصافا دنگ و فنگش خیلی بیشتر از اتوبوسه.
نازی و مبینا هم دارن باهام میان ک ببرم جاهای دیدنی شهرمونو بهشون نشون بدم !
برچسب:
نویسنده: کامران باقریان
- جانم بالا آمد!
واسه خوندن دو کلوم درس!
- چند روزه موقع حرف زدن جملاتم بدونِ فعل میمونه!
و همچنین چند روزه ک یه جوری ام -_- انگاری روحم خسته س.. و جسمم هم.. یک خموده ی کِسل کننده.. یه غمِ کشف نشده ای انگار رو قلبم قُلمبه شده.
شاید ماله پاییزه.. کلا تو پاییز و بهار نرمال نیستم انگار.
مغزم بیش از حدِ معمولش وراجی میکنه.
پاییز اینجوریه ک یه ملتی خُل میشن و جمع میشن دور هم و شِر میبافن ب هم و داغا داغ تحویل هم میدن !
برچسب:
نویسنده: کامران باقریان