روزای جمعه خسته کننده...
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 23:08
اه امروزم از 8 صب تا 2.30 کلاس داشتم روزای جمعه هم بیخیالمون نمیشن! اووووووف این دبیر زیسته دیوونه س ها دیوونه ولی عاشقشم! این قسمتو با جنبه هاش بخونن! امروز داش درباره رحم اجاره ای حرف میزد بعد گفت بلاستوسیت رو از مادر اصلی خارج میکنن بعد میزارن تو رحم مادر جایگزین بعد اسپرم رو از مرد خارج میکنن و ...
واحد زرد!
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 23:08
آخ ینی من تا واحد زرد میبینم از خوشالی خوشال میشم دیه! امروز دیدم اما خودمو زدم ب ندیدن! رومو برگردوندم. تا اومد با یه لبخند گنده ک احساس کردم الان لبش از هم جر میخوره گف سلام علیکم!گفتم سلام باهات قهرم اس ام اسم رو جواب ندادی گف کدوم اس؟ اصن ندیدم چیزی... هیچی یذره درباره سوالای فیزیک حرف زدیم و بع...
پیلیز هلپ می...
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 23:08
تا الان هر چی ضرر کردمو شکست خوردم فقط ب خاطر احساساتم و فکر کردن ب تو بود... دیه نمی خوام ببازم چیزایی رو ک تو این مدت باختم... خدایا...خدایاااااااا صدامو میشنوی؟ میشه کمکم کنی؟ خسته شدم...بریدم...مغزم خسته س... روحم هم همینطور... میشه کمکم کنی این حسه مبهم تموم شه؟ پس نویسه : چ بده حس کنی حتی حالت...
یکی عم عاشقه من شد!ولی به دلیله کمی سن رد شد!
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 23:08
بیخیال... امروزم نیومد...احتمالا رف میدون امام. یه اتفاقه جالب : یکی از پسرای فامیل ب اسمه آرمان فک کنم کلاس دهمه ینی کلا ا من کوچیکتره بعد از من خلی خوشش میاد (مثه ایکه دوسم داره)اینو امروز فمیدما! سرفلکه ک رسیدم دیدم دوسته آرمان خیلی داره نیگا نیگا میکنه بعد یذره ک ازم دور شدن یهو بلند گف اینکه قی...
حس خوبه نماز...(:
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 23:07
وقتی نماز میخونی و از ته دل با خدات حرف میزنی... وقتی موقه حرف زدن یهو دلت میگیره و زار میزنی در برابرش... حس خوبه سبک بال بودن بهت دست میده...حس میکنی تنها نیستی... و خدا هست...همیشه...فقط ما قدرت درک حضورشو نداریم... خدایا شکرت بابت همه چی...ممنون ک تو زندگیم هیچی برام کم نذاشتی... تو بهترینی... پ...
او مای گاد!
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 23:07
بش تک زدم... عجیب اینکه روشن بود!((((: بش پیام دادم... جواب داد. بعد گف: یه چیزی بگم خیلییییی حرص بخوری؟ گفتم چی؟ گف ش ندارم خخخخ!(: گفدم این ک طبیعیه! تو هیچوخ نداری! صداش کردم. گف: جووووووونم؟ و من ذوق مرگ شدندی! (((((: کلمات کلیدی :وات د فاااک / دارم / عزیزم/ پ.ن: اووووف چرا نمیشه فراموش؟؟؟ حتی خ...
چرا انقد اذیتم میکنی؟؟؟
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 5:44
نه بابا همچی عم ک میگی صدام هنوز گرفته س گرفته نبود که...! راستی جبر زندگی انقد بی ادبم کرده ها! بعدم محیط م تغییر کرده اینجوری شدم!(جواب سوالت)! منو ک میشناسی اینجوری نبودم! به قول خودت : بودی رو نمیکردی! پرسیدم بدون من خوش میگذره گفدی آررررره... |: گفدم ازین حرف راستایی ک دروغ توشه یا نه راسته...؟...
بازم یه شنبه تو لباس سه شنبه!
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 5:44
آخ جوووون خدایا عاشقتممم (:* پس نویسه : به خاطر دو تا چیز اول :امتان ریاضیم خوب بود و زیستمو خوب جواب دادم (: دوم :مثه اینکه فردا دوباره قراره یه شنبه ی دیگه برام باشه ((((: هووووووووورررررررررررا (: پس تر نویسه: آی ام وری خوشحال بیدم!
ایز وری دیفیکالت...
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 5:44
خیلی بد بود...خیلی... ساعت 2.5 دیقه رسیدم... میدونستم حدود ساعت 2.10 دیقه 2.15 میاد... انتظار...انتظار...انتظار و قبل از رسیدن اون ماشینی با پلاک 312 ایران 96 اومد و اون وقتی رسید سوار ماشین شد و رفت...): خیلی بد بود خیلی...با کلمات اصلا نمیتونم توصیف کنم... ولی جای خوبش این بود ک اونم یه لحظه ب ایس...
کار خوب امروز...
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 5:43
خلی حسه خوبیه وقتی باعث خنده ی یکی میشی...(: وختی هم چشاش و هم لبش خندون میشه...(: چن وختی بود به یه دختر کرو لال قول داده بودم که براش لباس میارم...بش نگفتم برای تو گفتم چون من کسی رو نمیشناسم ک بهش کمک کنم لباسا رو میدم ب تو و تو ب کسی ک میشناسی بده رفدم در خونه دنبالش ماشالله 8 تا بچه ان تازه فهم...
شنبه های عاشقی...
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 8:46
بازم شنبه... ساعت 2... استرس قبل از دیدار... دستای یخ زده و قلبی که داره از جا کنده میشه... از دور میبینم یکی اونجا واستاده...آره خودشه... از پشت چشاشو گرفتم... گفت این دستای یخ کرده کی میتونه جز شیرین باشه... بازم طبق معمول گذشته دستامو بیشتر تو دستش نگه داشت... چرا شنبه ها انقد دیر از راه میرسن؟؟؟...
ای کاش...
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 0:12
سرایت خوابای زهرا ملقب به مادمازل!
-
تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 17:57
ای خدا نگم چیکارت نکنه زهررا! فوش فوش فوش الهی تنت پر جوش سرسیاه شه الهی کرمک بزاره تنت! الهی کچلک بگیری دخدر! این خوابای تو به منم سرایت کرد! یه بار بت خندیدما!گفدی خواب بد دیدی گریه کردی آقا منم امروز کله سحر خوابه رو ک دیدم گریه کردم حالا بابام برا نماز پا شده میگه چرا گریه میکنی؟ بش ک گفدم میگه ...
ساعت 1.10 دیقه بامداد اینجا در امتداد فکرت...
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 20:00
وختی خوابت نمیاد و تو فکرشی... /: پس نویسه : شاعر میفرماد : من هنوزم تو فکرتم یسره.../ فقط امیدوارم این روزا بگذره.../ میدونم حاله تو بدون من بهتره.../ چی میشد معرفت داشتی تو یذره.../
وصال خودخواسته!
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 20:15
امروز دیدمش... با همون نگاه همیشگی... تو همون جای همیشگی... همون ایستگاه اتوبوسا... گفتم :دلت برام تنگ نشده بود؟ گفتی :چرا تنگ شده... خنده هات جذاب ترت میکنن دیوونه ی من... پس نویسه: باز هوایی شدم... دلم لرزید...رفتم تو فکر... خدا فردارو بخیر کنه ! میخوام زودتر فردا شه...
دیدار دوباره...
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 20:15
رفتم ک کتابامو بگیرم...ساعت 12.50 دیقه بود دستام یخ یخ بود... تا 2 داشتم ول میگشتم همون جا و یادت خاطرات قدیم داشت مثه خوره مخمو میجویید... دیدمش...منو دید... به روم نیاوردم...جلو نیومد...جلو نرفتم... با بقیه سلام کردم و بگو بخند... و بعد در آخر اون... ولی همین دیدار ک سرو ته ش شاید 15 دیقه هم نشد ب...
وختی یه بچه کنکوری حس درس خوندنش نمیاد!
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 17:06
کل تطیلیامو ترکوندم آخه من چارشمبه عا عم تطلیلم (: ولی دریغ و دریغ و افسوس از یه ذره درس! خیرسرم کنکور دارم! پس نویسه :مای گاد من پیلیز یذره استرس با چاشنی اراده وسس اضافه عطاکن فور می...
من الان توی تبعیدگاهم... ):
-
تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 7:59
جایی که بی تو باشم تبعید گاه منه امروز حسابی دلم هواتو کرده بود... یاد اون چشای قشنگت...اونجوری نگاه کردنات خنده های بی هوا و بی دلیلمون... دلم برات تنگ شده...برای حلقه ی تنگ پاهات دور پاهام یادته اون شب یواشکی تو دسشویی باهات حرف زدم؟! (: یادته مهرنیا چقد گیرمیداد بهمون...؟ یادته محمد خانی تبعیدت ک...
متضاد آدم؟؟؟
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 21:12
دوستان یه بحثی پیش اومده بین من و یکی از دوستان کمک کنین جنگ و خونریزی نشه تو بلاگفا! متضاد آدم چیه؟؟؟
احساس عجیب...
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 21:12
شاید احساسات توی من تغییرکرده...شاید سنمه....شاید تغییرات هورمونی... کشش و میلم عوض شده برعکس دخترای دیگه...شاید یه امتحانه... خدای نمیخوام این افکار ذهنمو درگیرکنه... حتی تو وبلاگم باید حرفاتو سانسور کنی... اما تا جایی ک یادمه از اول دبیرستان اینجوری شدم... شایدم از سوم راهنمایی...فقد آدمش عوض شد.....