وختی هم چشاش و هم لبش خندون میشه...(:
چن وختی بود به یه دختر کرو لال قول داده بودم
که براش لباس میارم...بش نگفتم برای تو
گفتم چون من کسی رو نمیشناسم ک بهش کمک کنم
لباسا رو میدم ب تو و تو ب کسی ک میشناسی بده
رفدم در خونه دنبالش ماشالله 8 تا بچه ان
تازه فهمیدم یکی از برادراش زندانه...):
خلاصه بردمش دمه خیاطی مامان و هر چی لباس تو کیسه بود
دادم بهش...جالبش اینه ک مامانشون داداش کوچیکه دخدره رو
یواشکی فرستاده بود دنباله ما!
خوب حق داش...دوره زمونه بد شده خو...
پس نویسه : تا میتونیم کمک کنیم... (:
*__*believe*__*...ما را در سایت *__*believe*__* دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 61