پست دیروز ! - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:14
+ باز مثه خرس امروز تا 10 خوابیدم یادم اومد امروز مدرسه بازه و من باید برم کتابایی ک گرفته بودم رو پس بدم (: یه نصفه نون قندی با چایی خوردم و سریع لاکامو پاک کردم ( هنوزم معتقدم باید قوانین مدرسه رعایت شه !) لباس پوشیدم و یه تاکسی ای گرفتم ک بتونم از خیابونی ک خلوت تره و کلییییی درخت داره پیاده برم ...
پست امروز ( بررسی شرایط جوی خانه ! ) - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:14
دریابیدم ک ناراحتی مامان چیه ... از خو وَخِستُم !!! ( از خواب بیدار شدم !) بهش زنگ زدم و هر چی ک دست و پا شکسته از علم روانشناسی درباره این موضوع حالیم میشد براش تفت دادم ! { تو کتابا یا چیزایی ک تو کانال ها خوندم } سعی کردم متقاعدش کنم ..... ولی... نمیتونم درکش کنم باید اونم متوجه بشه ک شخم زدن گذش...
کمپین حمایت از کنکوری ها !!! (((: - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:14
چيزي تا اعلام نتايج نمونده و نتيجه ي دوازده سال تلاش من به زودي مشخص مي شه. بعضي از ما قطعا رتبه هاي خوبي آورديم و از خوشحالي توي پوست خودمون نمي گنجيم شايد انقدري كه خودمون به تك تك دوستان و آشنايانمون زنگ بزنيم و اونا رو هم تو شاديمون شريك كنيم. بعضي ديگه هم هستيم كه نتايجمون دلخواهمون نيست و احسا...
عکس یادگاریه من در کنار مغزِ آشفته !! - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:14
دیروز با مریم قرار داشتم .... البته نه اون مریمه منفور !! در پست های مذکور (!) یکی از دوستای یه سال از خودم بزرگتر ک اهل تبریزه و الان معماری دانشگاه زنجان میخونه . تو مدرسه بنده معمولا بعد از اتمام کلاس کسل کننده ی جبر پشت در کلاس بچه های 4ریاضی بودم ک اشکالامو ازش بپرسم ! دیروز بیشتر من حرف زدم .....
درباره دو فاطمه !!! (((: - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:14
هیچی دیگه از وقتی فمیدم آبجیه وبلاگیم داره عروس میشه اصن زبونم لال شده ! نمیتونم درباره ی تهران رفتنم و تنهایی برگشتنم و دیدن یکی از دوستای وبلاگیم تو پارک آب و آتش و رفتن خونه ی دایی حسن اینا و خونه ی دایی حسین اینا و "اینا و اونا و مامانم اینا و عباس آقا و مامانش اینا" بگم !!! الهی بختک روت نیفته ...
منفیه منفییییییی !! - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:14
وای خداااااااا ازینکه یکی مگس بشه اطرافم خوشم نمیاااااد ! از همون بچه گی هم ازش خوشم نمیومد /: دختر داییمه ..... مهربون هم هسا ولی .... ازش یه انرژی فوق منفی میگیرم . یه جوری ک حتی اگه خودم مثه یه بادکنک پر از حسای خوب باشم یهو فِسَم در میره .... از اینکه توی یک جمعی اونم هست احساس خوبی ندارم برای ح...
(:) - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:14
(:امروز طی اقدامی سخت شگفت انگیز (!)، ب جبران صدمات وارده بر اتاقم شتافتم ! البته جوری شتافتم ک جوراب جان را هم ب خورد "پیر جارو برقیه(!) " عزیز دادم !( شدید شتافتم !) تغییراتی هم ب کتابخونه و نحوه ی دسته بندیشون دادم ! ( طبق دفترچه ی کنکور کتاب تستامو چیدم !) هنوز کامل اتاق جمع نشده و من دارم بین ا...
آخرین مسافرت و عشق و حالی اساسی !!! - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:14
فردا صبح جاده ی شمال ، مرا میخواند ! البته در کنار یه گُردان خانومه میانسال ! این دو خط رو یه روز قبل از رفتن نوشتم ولی ثبتش نکردم ! در حال حاضر یکعدد شخص سوخته (تقریبا سوختگیه 40% ) داره با شما صحبت میکنه ! شمال خوبی بود .... هم غروب دریا رو دیدم .... هم طلوعشو .... خدا قسمت کنه با آقامون ایشالا !!...
در شبی تار ! و من چون جغدی آشنا ، بیدار ! - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 21:43
+ من مانده ام تنهایِ تنهاااااااااا !خانواده باز منو کاشتن رفتن ، تنها گذاشتن رفتن ! دروغ نگم ب جز من یکی دیگه داشتن رفتن ! و خانومِ نسبتا فسیلی را بادیگاردِ افتخاریه بنده معرفی نمودند ! ساعاتِ بدنِ آن شخص مطابق با ساعاتِ رسمیه کره ی جنوبی تنظیم گشته ! " اُفُقش با من فرق داره !" 8 شب لالا ! 5 صُب آما
همین چارشمبه ای ک گذشت ! - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 21:43
چش تو چشِ دیوار (!) ، اَییییی پاهامم نمیتونم تکون بدم این چ وضشه ؟!اوخ صندلی رو ک نگو (!) یذره ببرم عقب تر با بصل النُخاعَم پخشِ زمین میشم ! لازم ب ذکر هستش ک تو "لوزالمعده ی مبارکِ" مراقب هم حضور دارم ! ینی دقیقا بغل دستش ! خو آخه روانی ها جا قحطی زده بود ؟! خیلی بی مشعر و بی نفهمیات و بی نظمیات تش
در انتظار رویت...ما و امیدواری.. - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 21:43
بیا و مارو بیشتر ازین منتظر نذار...میدونی چقد انتظار سخته؟؟راستی بذار برات بگم : کوچه هامون آماده س...آذین بستیم ، همه جا چراغونیه...شلوغه .. خیابونا : شربت و شیرینی میدن ، مولودی میخونن..خوشحالی میکنن.. همه چی آماده س برای ظهورت آقا جان ...اما...اما...فقط یه چیزی آقا..شرمم میاد بگم .. .آاقا ..دِلها
تعقلی اندر باب مناظرات ! - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 21:43
مناظره چیست ؟ و هدف از انجام آن را با مثال توضیح دهید . - مناظره عبارت است از : کمدی - تراژدی ای ک در آن ب جای رفع ابهامات و سوالاتِ مردم طرفین ، یکدیگر را گاه ب صورت ضربدری و گاه ب شکل یکی در میان و پینگ پونگی * (!) کوبیده و نقش بر دیوار میکنند! لازم ب ذکر است ک اگر این عزیزان رخصت یابند در پاره ا
شکنجه گری ب نامِ : زمین ! - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 21:43
این سختناکترین ! چ بسا تلخناکترین ! یا شایدم مزخرفناک ترین (!) حالت ممکنه ک:هوا آشفته باشه و تو هم از اون آشفته تر ولی مجبور باشی بشینی یه گوشه و با میخ و چکش بیفتی ب جوونه مُخت ! چرا ؟! خوب چون داری جملاتِ زمین شناسی رو توش فرو میکنی * قسمتی از مصیبت نامه ی این حقیر !* (خوب اینا ماله دیروز بود !)
در اواسط دیوانگی ! - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 21:43
گدازه های خارج نشده (!) از آتشفشان این بایر مغز(!) و دس ب یقه بودن با احساسات گیرپاچ کرده و تو هم فرورفته ی درونی ب انضمام افزایش بی وقفه ی این سانتیگراد هایِ بی انصاف ...! ب شدت داره سلسله اعصاب منو ب نوع مرغوبی از "کود" تبدیل میکنه ..! باید "خودم" یه کوره راهی پیدا کنم برای دسترسی ب این آتشفشان و
شیرین ، با ژ 3 وارد میشود ! - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 21:43
حتما شما هم با آیین فرزند داری و فرآیند بی ریخت و بد قواره ی تعویض پوشک (!)تا حدودی آشنایی دارید . حتی اگر مانند این حقیر در تجرد ب سر میبرید. {ب معنای خودمونی ترشیدین رفته !} و حتما میدانید ک این اتفاقِ نا میمون و نا مبارک چقدر زجر آور است ! بگذریم : در غروبی نه چندان خوش رایحه (!)----- پس از اتمام
آره مُشکِل جان (: اینجوریاس .. (: - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 21:43
در این دی ک گذشت ! - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 21:43
دلی آماده ی پرواز چون برگ خزان دارم...ندارد ریشه در خاک تعلق....سروِ آزادم ... + باز یه کلافِ سردرگم ... "برزخی وار" زندگی کردنم عالمی دارد برای خودش ! دیشب برای افطار مامان و اینا دعوت بودن ... نرفتم.... حوصله ی حرفِ "زیادی" شنیدن یا بعبارتِ بهتر : ( حرف هایِ کاچه منشانه ای !) ب معیتِ گاه و بیگ
کنکور خر است! - تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 19:17
وووااااااااای ک چقد ثبت نام برای کنکور دنگ و فنگ! داره.! دفترچه ش چقد طولانیه پوووففففففف حوصله م سر رفت /: تازه بعضی از جاهاشو نمیفهمم اصن چی داره میگه ////: بعضی از اطلاعاتی هم ک میخواد ندارم |: یه دانشگاه رفتن ک انقد بگیر و ببند نداره کههه اهههه اینا هم چ جدی گرفتن ماجرا رو ها! انگار ن انگار ک پل...
دختر تنهای شب... - تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 19:17
شب...خیابون...پیاده روی...هندزفری...آهنگ... خیابون همون خیابون...همون درختا...همون سنگفرش... +چرا محل همایش باید اونجا باشه ؟ از اون خیابون و درختاش متنفرم... من به تنگ آمده ام از همه چیز بگذارید هواری بزنم...
روز نوشتِ بیمارستانی! - تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 19:17
اکنون ک این گزارش را میخوانید من در بیمارستان بستری هستم! (ضربه به مغز منو مودب کرده!) هیچی چیز خاصی نبود یه تصادفه کوچیک با یه مستِ لا یعقل! انقد سرعتش زیاد بود ک نفمیدم از کجا اومد یوهو وسط خیابون! ولی در حال حاضر زنده ام!البته با باند پیچی دور سرم! و دربی رو هم تو بیمارستان دیدم! انقد رفتم رو اعص...

برچسب‌های مرتبط

روزنوشت مهاجرانی | روز نوشت محمد نوری زاد | روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی | روز نوشته های یک معلم | در ایران | در افغانستان | در قزوین | بازی بچه 2 ساله | بازی بچه های 2 ساله | اسباب بازی بچه 2 ساله