در این دی ک گذشت !

خرید بک لینک
دلی آماده ی پرواز چون برگ خزان دارم...

ندارد ریشه در خاک تعلق....سروِ آزادم ...

+ باز یه کلافِ سردرگم ...

"برزخی وار" زندگی کردنم عالمی دارد برای خودش !

دیشب برای افطار مامان و اینا دعوت بودن ...

نرفتم.... حوصله ی حرفِ "زیادی" شنیدن یا بعبارتِ بهتر :

( حرف هایِ کاچه منشانه ای !)

ب معیتِ گاه و بیگاهِ بحث درباره ی کنکورو اینا رو جِدَاااا نداااارررم

امشب هم باز دعوتیم ..

اگه نرم قطعِ ب یقین مادرجان کله مان را ب دیوار کوفته

و ما را از درجه ی فرزندوارگیِه خویش عزل میکند !

( ولی "من" ن م ی ررررر م آ آ اینم ازین !)

انقد امروز بعد آزمون وقتی رسیدم خونه با مامان بابا حرف زدم ک دیگه بابام خواهش میکرد :

"شیرین جان بابا (!) حداقل ب من ک تازه ب دنیا اومدم رحم کن !"

تولدِ پدر گرام است و جیغ و دست و هورا و سوت با یه کف دست نون و پنیر !

ب انضمامِ بیسکوییت های "های بای " با روبانِ قرمز برای پدر جان !

{ علاقه ی عجیبی ب های بای دارند دیگر ! پدر هستند دیگر ! }

+ اولین بار با ماشینِ دوستم اومدم خونه ، تازه گواهینامه گرفته !!!

تقریبا ب ختم سوره ی انعام با چشم های بسته رسیده بودم

ک بالاخره با عنایتِ خداوند متعال و رحمِ ایشان ب جوانیه بنده !

ب خانه رسیدم!

( میخواستم از امتحانا و اینا بگم ولی انگاری حوصله م نمیکشه !)

+ تاريخ جمعه دوازدهم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 19:0 نويسنده shirin (: |
*__*believe*__*...

ما را در سایت *__*believe*__* دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 41 تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 21:43

صفحه بندی