هیچی دیگه از وقتی فمیدم آبجیه وبلاگیم داره عروس میشه اصن زبونم لال شده !
نمیتونم درباره ی تهران رفتنم و تنهایی برگشتنم و
دیدن یکی از دوستای وبلاگیم تو پارک آب و آتش و رفتن خونه ی دایی حسن اینا و
خونه ی دایی حسین اینا و "اینا و اونا و مامانم اینا و عباس آقا و مامانش اینا" بگم !!! 
الهی بختک روت نیفته فاطمه !!! اصن زبونم رو بستی با این کارت !
الان وخته ازدواج بود آخه ؟؟؟
بابا داشتی از دنیای مجرد ها لذت میبردی عا !
دیگه مرغ شدنت چی بود این وسط ؟!؟!؟!
----> ( خاااک بر سرت ! )
داماده داره دستی دستی خودشو بدبخت میکنه میره پی کارش !!!
من باید جلوی بدبخت شدن جوون مردمو بگیرم بالاخره مسئولم !! 
خدایا صبر عاجل ب اون طفلی عطا کن !
( یه پست کامل رو اختصاص دادم ب توعا ! حالا آیا بنده لایق خوردن شام عروسیت نیستم ؟!)
آیا با خواندن این پست باز هم آبجیه بنده خواهد ماند ؟؟؟!!