فردا صبح جاده ی شمال ، مرا میخواند !
البته در کنار یه گُردان خانومه میانسال !
این دو خط رو یه روز قبل از رفتن نوشتم ولی ثبتش نکردم !
در حال حاضر یکعدد شخص سوخته (تقریبا سوختگیه 40% ) داره با شما صحبت میکنه !
شمال خوبی بود .... هم غروب دریا رو دیدم .... هم طلوعشو ....
خدا قسمت کنه با آقامون ایشالا !!!
این بار ک در کنار یه دوست جانِ پایه و باحال بودم ک دو سال ازم کوچتر بود !
ولی کلی با هم تو محوطه اونجا قدم زدیم ، حرف زدیم ، من دری وری گفتم و خندیدیم ...
دریا رفتیم با هم شنا کردیم .... داشتیم تا روسیه میرفتیم ! ک غریق نجات ها سوت زدن !
و در آرزوی صدا کردن ما توسط یک شخص روسی موندیم !
تو دریا جلبک ها ب خواستگاریم اومدن ! جوری مصمم بودن ک فامیلاشون هم از شهرستان آورده بودن!
( آبش خیلی جلبک داش !)
من و مریم ماجراهای من و خانوم محمودی رو ساختیم !
( زبون بازیه من جلو خانوم محمودی و نفوذ من از طریق دخترش برای جلب رضایت !
ک با موفقیتی نسبی همراه شد !)
خانوم محمودی ب من : حرکاتت تو آب قشنگه ها ! شنا بلدی ؟!
من : آره یه چیزایی !
اون : دستتو بده ب دستم ، من عاشق تو هستم ! ( در لوکیشنی دیگر !)
من : O-o !!!
ایشون خطاب ب مادرگرام ! : بگو شیرین جون هم بیاد با ما عکس بگیره !
مامان گرام ب من : شیرین این خانوم محمودی چشش فک کنم گیره ها !
من یکعدد لبخند ژکوند تحویل همون دوست باحالم ( مریم ) ک یعنی بیاع نقشه مون گرف !
مریم : خنده ی گشادی ب لب علامت اوکی ای از دور نشان داد !
یه خانوم دیگه : شیرین جون خب شمال بمونه ، فردا با ماشین ما برگرده .
مامان : نه دیگه ، با هم میریم .
من : قربان شما ، لطف دارین مزاحم نمیشم !
من در تفکرات : ( ای جانم ! گل کاشتمو گل کاشتم !!!)
دیگری : ماشالله شیرین خانوم خیلی باحال و با صفاست .
من : یکعدد خر بالدار شدندی در آسمان شمال ب پرواز در آمدم !!
خیلی با مریم خوش گذشت چون اونم پایه ی دیوونه بازی بود و منم ک عشق این کارا ...
از شنبه تا دوشنبه ..... بعد از ظهر روز یکشنبه رفتیم قایق موتوری و اونجا هم کلی خندیدیم
مامان و خانومه کناریش افتادن کف قایق
و انقد صحنه ش خنده دار بود ک خودشون هم از شدت خنده از کف قایق نمیتونستن پاشن !
هعی....
و من اکنون در خانه ام و در سکوتی سرد زندگی عادی و تکراری خود را ب نظاره نشسته ام ...
روز های غم رفتند ... شادی ها زودتر فروکش کردند ....
خواستم بگویم این لحظات نیز میگذرند ....
پ.نون : مریم پدر نداشت ... خواهرش یه سال ازم بزرگتر بود و حس کردم افسرده س...
حتی یک بار هم نیومد تو آب ....
مریم با عرضه بود ... من از مریم خوشم اومد ...
دختر خانوم محمودی همسن من بود . میشناختمش فرزانگان درس میخوند
اونم مثه من میخواد یه سال پشت کنکور بمونه .
راستی امروز هم استارت درسو باز زدم .
آهان خانوم محمودی هم خودش معلم دینیه سال سوم راهنماییم بود ...
یه چیزِ دیگه :
من اینجام ...و خدا هم کنارِ من ...
" دردم نهفته به ز طبیبان مدعی .... "