خرید بک لینک

دیروز با مریم قرار داشتم .... البته نه اون مریمه منفور !! در پست های مذکور (!)

یکی از دوستای یه سال از خودم بزرگتر ک اهل تبریزه و الان معماری دانشگاه زنجان میخونه .

تو مدرسه بنده معمولا بعد از اتمام کلاس کسل کننده ی جبر پشت در کلاس بچه های 4ریاضی بودم

ک اشکالامو ازش بپرسم !

دیروز بیشتر من حرف زدم ... حتی جالبه انتخاب نوع بستنی هم ب اختیار من گذاشت !

البته مریم یه مدت نیاز ب همصحبت داشت .... کسی ک روحیه شو بهتر کنه

و منم یوهو تالاپی افتادم جلوی کلاس اینا و از اونجایی ک بنده

در انتخاب رفیق خیلی سریع السیرتر از سرعت نوری در ابعاد ریز اتم(!) عمل میکنم

باهم دوست شدیم و بااااز تغییر احوال بنده ی دیگری با اراده ی خداوندی ب دست من میسر شد (:

{ حرف های بحث خیز : بررسی پرونده ی ن چندان سفید من در گذشته ای نه چندان دور!

کیس های تو دانشگاه مریم و پی بردن ب دیوونگی مریم در زمینه تخصص در رد کردن اونا ! ،

چرت و پرت های بی وقفه ی من در حین بحث برای تلطیف اتمسفر (!) }

تو بستنی فروشی هم یکی از همکلاسی های راهنماییم رو دیدم با دوست پسرش !

از میدون آزادی برگشتم پیااااااااااده خونه !

تو راه : اِ مامان اینجا چیکار میکنی ؟؟!! باباجون کو ؟؟؟

_ سوال نپرس ، باباجون خونه ی مادرجونه یالا کمک کن اون کیسه ی خرید و بیار !

و (بنده ) ، با چهره ای آکنده از گَرد مظلومیتی اجباری ()

صلوات فرستان و نذر کنان ب دنبال مادر همچون بره ای رام و سربراه افتاده !

تا مبادا ایشان باز هوس خرید بارِ دیگری کنند و بارِ بنده ()

بعدش هم لباس از تن وانرهانده (!) مهاجرتی صغری ب خانه ی مادرجون

و دیدن خیل عظیمی از آشنا !!!

نگین رو دیدم ک البته بحث پزشکی داشت توضیح میداد و منم چون بزی مشغول ب تحصیل (!)

گوش جان سپردم ب بحث مورد علاقه (:

اه باز سعید و نگاه مزخرف طوریش /:

( یالا زودتر زن بیگیر این ریختی منو نیگا نکن و دیگه هم پیام نده ک بیا بریم ماه گرفتگیو ببینیم )

خارج از بحث (!) : 1- اولین سابقه ی اینکه کسی ب من تیکه بندازه ...

2- با تلفن رفیق جان عشق بنده (!) از خواب پاشدم !! ( فاطمه )

3- با مریم رفتیم همون کتابخونه ای ک درس میخوندم و دیدن اون پسر بسیجیه

موقع اذان وقتی میرفتم نمازخونه ، هی منو زیر نظر داشت /:

4- و حرف عجیب نگین درباره ی من ک منو رنجوند... {من اینجوری نیستم ک اینجوری قضاوت شم..}

صدای دو تا تاسی ک رو تخته نرد میفته ب صورت پی در پی...

فقط برای اینکه من سرمو بندازم پایین و شبنم بچکونم رو شالِ آبیم ...تا مامان بابا نبینن...

استارت اشک من ک میخوره دیگه ترمزش می بُّره !!! ( مثه این )

...... یه روز جف شیش بازیه زندگیه منم میاد ..... شک ندارم (:

+ تاريخ چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 10:41 نويسنده shirin (: |

برچسب: یادگاریه,کنار,مغزِ,آشفته, نویسنده: کامران باقریان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 19:14

صفحه بندی