شاید فردا بعدازظهر زهرا و مامانش بیان خونمون...خداکنه بیاد...
دلم میخواد با یه دوست حرف بزنم...
پ.ن: چ خوب ک نشد...خدایا مرسی نجاتم دادی.
*__*believe*__*...ما را در سایت *__*believe*__* دنبال میکنید
برچسب: روزنوشت مهاجرانی,روز نوشت محمد نوری زاد,روزنوشت,روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی,روز نوشته های یک معلم, نویسنده: بازدید: 53