شاید فردا بعدازظهر زهرا و مامانش بیان خونمون...خداکنه بیاد...
دلم میخواد با یه دوست حرف بزنم...
پ.ن: چ خوب ک نشد...خدایا مرسی نجاتم دادی.
برچسب: روزنوشت مهاجرانی,روز نوشت محمد نوری زاد,روزنوشت,روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی,روز نوشته های یک معلم,
نویسنده: کامران باقریان