میگما من تو این ماه آخر سال 95 نَمیرم صَلللوووواات!
دیشب از کتابخونه ب سلامتی و میمنت رسیدم خونمون!
آقا چشمتون روز بد نبینه در کنتور آب رو بابام وا کرده بود ک نَمِش بره
منم جلوم تاریک بود ندیدم و شالاپی افتادم تو دام عاشقی نفمیدم نفمیدم...!
(رَد دادم زیاد جدی نگیرین خوب میشم به امید خدا!)
داشتم میگفتم یوهو پای راستم رف تو چاله ی کنتور آب!
حالا قسمت جالب اینجاس ک ب هر فلاکتی بود از پله ها اومدم بالا(با کمک مادرجان)
بعد بابا درو وا کرده به جای اینکه بپرسه خوب خودت الان خوبی؟
پرسید کنتور که نشکست؟
! (سریع لباس پوشید بره ببینه کنتور سالمه یا نه!)
دوستان یه سوال : به نظرتون من سَرِ راهیم؟؟؟؟
پ.ن: از دو حال خارج نیست..
یا من با بچه های همسن و سالم فرق دارم یا اونا با من!
فازشون رو درک نمیکنم.
من هیچوقت دوس ندارم با زبون کسی رو ناراحت کنم و آزار بدم
اما ........بعضیا.......امروز خیلی دلم شکست..دلم گرفته از بعضی آدما. ):
*__*believe*__*...ما را در سایت *__*believe*__* دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 42