دلقک الگو میشود!
-
تاریخ: 1398/5/1 ساعت: 20:44
- دسشویی شستم!بلکه الگویی باشم برای همسن و سالانم جهت کمک ب خانه و خانواده!*مرا از چشم ها انداخت خوبی های بی حدمکه دل را میزند چیزی ک بی اندازه شیرین است*یه جایی بالاخره باید مسیرو عوض کرد دیگه...یا مثلا خدافظی کرد...
مرا یک مشت قوانین کوبیده اینطور دلتنگ کرده است.
-
تاریخ: 1398/5/1 ساعت: 20:44
آخرین بار شهریور 96 نوشت...از اون ب بعد فقط گاهی وبلاگشو چک میکرد...بعدم هی حضورش کمرنگ و کمرنگ تر شدتا اینکه یه بار خودش گفت دیگه اونورا نمیره...دوره ی اوج وبلاگ من هم زمانی بود ک اون حضور داشت و میخ
ما دوتا خل مشنگ!
-
تاریخ: 1398/5/1 ساعت: 20:44
ظهری از خنده ی زیاد سردرد گرفتم!از اول دبیرستانم ک این بشرو شناختم همیشه حالم باهاش خوب میشد...پایه بود .دیوونه بازیا ،خنده های با صدای بلند ،حتی استرس امتحانا و استرس کنکور ،برنامه ریزی مشترک واسه درس خوندنامون ،همزمان گوش دادن به یه آهنگ ،دردودل کردن ها...پایه ی حال خوبم بوده همیشه...حرف زدن باهاش...
مغزم را ب فرغون میسپارم !
-
تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 12:52
ببینید دوستان، خب وقتی اعصاب بچه دار شدن ندارید لطفا خودتونو کنترل کنید زرتی بچه پس نندازید -_- یا مثلا یه سره ب بچه شون فوش میدن بعد تازه میگن :ای بابا بچه مون چرا حرف بد یادگرفته !! خب روانپریش هااا ! (وی در اعتراض ب صدای زر زر بچه ی همسایه این را مینویسد!)
وی و بدبختی های بی امانش /:
-
تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 12:52
الان از آن زمان هایی است ک تحلیل آزمون هایم روی هم تلمبار شده و میخواهم نقاط حساسه زمین و زمان و هر آنچه در آن است را گاز گرفته و ب خاک و خون بکشانم !
از اون مشتی هاش بودا ...
-
تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 12:52
از اون خوبای روزگار بود ک بدجور احترامم رو داشت...حرفی نمیزد ناراحتم کنه یا دلخوری پیش بیاد.نصیحت کردنشم از اون تو دل برویی ها بود... یا این دم آخریا ، قبل رفتنش دلسوزانه و با مهربونیه خواستنی خودش نصیحت هاشو کرد و ... رفت...چ کمه... چ نیست... چ دلم تنگشه...
رو مخی های پانسیونی !
-
تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 12:52
حتی از صدای قورت دادن چاییش ، از صدای چیزی خوردنش ،از کشیدن پاهاش رو موکت وقتی داره درس میخونه ، ازحرف زدنش ، از دست زدن بهش ،از سهمیه ی تپلی ک بخاطر شهادت پدر مدافع حرمش بهش میرسه ، ازینکه13سالگی ازد
من و غذایی ک هرگز سفارش داده نشد -_-
-
تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 12:52
من تنهام و باز مامان اینا رفتن تهران. دیشب گفت برای ناهار فردات چ میکنی!؟ گفتم خب مامان جان سفارش میدم دیگه. با چشمانی گردالی شده گفت تو چیکااررر میکنی!؟؟؟ اینهمه چیز میز تو یخچال هست! هندوانه ،طالبی،اون آشه ک پریروز می خواستم بریزم دور ! نون پنیر سبزی و ....! کم کم داشت در خفایای خاطرش ب دیوار مهرب...
من و مقوله ای ب اسم ازدواج!
-
تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 12:52
شوخی شوخی،جدی شد! دوستم رفته ب مامانش گفته ! مامانه هم قراره ب بزی بگه ! این فرآیند گویا دارد با واکنش هایی انفجاری انجام میشود!
جاده خاکی...
-
تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 12:52
این دم آخری ها همش میگف :دختر پی حاشیه نرو.! بنده خدا نمیدونست من خود خود حاشیه ام !
از هر گوشه صداییست!
-
تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 12:52
وی تا گردن خزیده است زیر پتو و دارد از تنهایی نیمه شبش ، کعنهوو حیوانی باوفا میلرزد !
مامانم....
-
تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 12:52
شیطونه میگه همین امشب بلیط بگیرم، برم تهران..دلم طاقت نمیاره اینجوری...مامان اونجا رو تخت بیمارستان ،من اینجا /: ، فردا صبح بیوپسی از کلیه ش انجام میدن. از پانسیون ک رسیدم خونه زنگ زدم کلی با خودش و بابا حرف زدم. بابا گف پول تلفنو من نمیدما ! گفتم یا بلیط و تهران ، یا تلفن ! هیچی دیگه ب صبتم ادامه د...
این خوبه،اون خوبه /:
-
تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 12:52
خیلی دوس دارم تا فردا ظهر ساعت ۱۲ خواب باشم!....^_^آما...هعی...درس خوبه، پانسیون خوبه،این خوبه...اون خوبه !!
درد هجران ... /:
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:51
هممه ی تنم دردمیکنه ، لرزدارم ، انگار یه مشت خاک ریختن تو گلوم ... عصبی ک میشم بعدش همیشه جسمم ضعیف میشه و مریض میشم... ای خدا اون وبلاگی رو ک باعث شد اون از اون تو وبلاگ منو پیدا کنه و منو ب خودش وابسته کنه ، لعنت کنه... خدا نگذره ازش... "کاشکی هرگز نمیدیدم تو را..." - انقد حالم بد بودک نتونستم تو ...
دلش افسرده درین تنگ غروب ...
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:51
مثه افسرده ها همه ی پرده های خونه رو کشیده بودم تا مبادا یکم نور بیاد تو ، با سه عدد پتو گرفتم خوابیدم... با هر صدایی ک بیدار میشدم میزدم زیر گریه بعد باز میخوابیدم... ای شیرین ای شیرین... الان با زنگ بابا بیدار شدم، گفتن هنوز کویریم و جات خالی، مامان گف دوتا نودل بنداز تو آب بخور.. الان کامل بیدار ...
خودت بگو من چیکار کنم ...
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:51
الان ک ندارمت دیگه چجوری بخندم؟ کی پایه ی دیوونه بازی هام باشه؟ خودت بگو چجوری فراموشت کنم ...هان؟ بگو دیگه...دیدی نمیشه؟ نمیشه جانم...نمیشه. حک شدی تو مغزم...راهش شاید آلزایمر باشه...فقط همین. کاش او
سعی میکنم دیگه آخریش باشه ..!
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:51
از ناله نویسی بدم میاد ...ولی دلم داره میترکه... تب دارم ،همه ی بدنم ضعیف شده.. مگه نمیگن واسه کسی بمیر ک واست تب کنه؟؟ خب بیا منو ببین..نمیخوام بمیری برام ولی فقط برگرد... بگو همش یه شوخی مسخره بود...بیا تا دوباره بسازم دنیای قشنگ رویامو کنارت... #تو پروفایلم اسمتو جزو علایقم نوشتم ، آخه این انصافه...
آهنگ ... طوفان
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:51
دنیا ... تو دنیایی نگفتیم برامون زندون باش... ما از تو دلتنگیم با ما بیش ازین مهربون باش... ای دنیا خوشبختی پشت در نشسته ... به میل تو هم در میشه باز و بسته ... چشما اشک آلود رو لب ها خنده ....میکشه ما رو غم آینده ...آینده ... دنیا در آغوشت ما یک قطره از یک دریاییم ... دنیا خسته ایم ما فقط آرامش را ...
چه خیال ها گذر کرد و ...
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:51
بنظر من تمام غصه های انسان از خیالپردازی های قبلش می آید... مگر اینطور نیست که در خیال میتوانی ب همه ی آن چیزهایی ک میخواهی برسی...؟ هرجایی ک میخواهی بروی و هر ک را میخواهی ببوسی و درآغوش بگیری...؟ آه
چون شفق در خون نشیند چشم خون پالای من ! ...
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:51
وی ، جدیدا دچار مرضی لاعلاج شده ب اسم "غمگین شب گوش کن!" بدینگونه ک آهنگ های بند تمبانی و غمگین گوش میدهد ، اوکو اوکو ناله سر میدهد و تا پاسی از شب ب صرف مقدار فراوانی ذکر مصیبت و آه وناله ای اضافه ، غمگساری میکند!!!