
شیطونه میگه همین امشب بلیط بگیرم، برم تهران..دلم طاقت نمیاره اینجوری...مامان اونجا رو تخت بیمارستان ،من اینجا /: ، فردا صبح بیوپسی از کلیه ش انجام میدن. از پانسیون ک رسیدم خونه زنگ زدم کلی با خودش و بابا حرف زدم. بابا گف پول تلفنو من نمیدما ! گفتم یا بلیط و تهران ، یا تلفن ! هیچی دیگه ب صبتم ادامه دادم!خدایا سپردمش دست خودت دیگه..حواست بهش باشه...یدونه بیشتر ازش ندارما... (:- چقد معده م داره می سوزه -_-- کاش locky son بود......
ادامه مطلب
دیروز از اون روز نسبتا شلوغا بود و پر از سوژه برای حرف (!) حالا ازینا شروع کنم یا از اونا بگم ؟!واستا اول ازینا بگم ! دیروز پدرجان نوبتشون بود ک ب خدمت گذاری مادرجانشان بروند و چون پرستار مادرجون دیشب نمیومدxa0بابام شب پیشش میخوابید . بنده هم طی یه حرکت انتحاری مامان جان رو بردم بیرون ! xa0اول رفتیم یه مغازه ی چوب فروشی (!) و برای خونه یه ساعت دیواری خوشگل چوبی پسند کردیم !...
ادامه مطلب