
دیروز از اون روز نسبتا شلوغا بود و پر از سوژه برای حرف (!) حالا ازینا شروع کنم یا از اونا بگم ؟!واستا اول ازینا بگم ! دیروز پدرجان نوبتشون بود ک ب خدمت گذاری مادرجانشان بروند و چون پرستار مادرجون دیشب نمیومدxa0بابام شب پیشش میخوابید . بنده هم طی یه حرکت انتحاری مامان جان رو بردم بیرون ! xa0اول رفتیم یه مغازه ی چوب فروشی (!) و برای خونه یه ساعت دیواری خوشگل چوبی پسند کردیم !...
ادامه مطلب