
امروز ب مرحمت پدرجان از نعمت بینایی مرحوم (!) شدیم !صبح قبل از رفتنش اومد ازم خدافظی کنه کپاش رفت رو عینکم و ....زندگی رو واسه یه عینکی با شماره چشم بالا مختل کرد ! -_-xa0...
ادامه مطلب
سلااااامممممم اینجانب یه روز خوب و عالی رو همراه با کمپوت های دوستان سپری کردم! ووااااای ک حوصله م سر رفت چقد این بیمارستانا کاغذ بازی و این کاراشون زیاده. ولی حالا کلا دلم واسه ترنم و اون پرستار مهربونه و دانشجوهای پزشکی مخصوصا از نوع پسرشون(!) تنگ میشه!(من دختر بدی نیستما!) xa0 +دَمه مامان گرم ک به هیشکی هیچی نگف( تنکس اِ لات مامی!) فقط یذره ک چ عرض کنم یه نمه بیشتر از یذره! سرم غُر زد! ک البته انقد مسخره بازی درآوردم و سر به سرش گذاشتم ک بیخیالِ گیر دادن شد! بهم میگف دختر تو حواست کجاست؟(من ع...
ادامه مطلب
امروز تمام خطی های دنیا صف های طولانی داشتند همه ی تاکسی ها گوششان سنگین بود و فرمان ایست مرا دو خیابان آن طرف تر می شنیدند... امروز از تمام کلاس های کنکور جاماندم... تمام جزوه های ناقصم زیر باران پاره شد و تمام معلم های فیزیک ازمن خواستند مسئله های سختxa0خازن را برایشان حل کنم... امروز تمام گداهای خیابان میخواستند بروند ترمینال جنوب و پول کافی نداشتند... برای خریدن یک بلیط درجه دوی ساده من ساده را گیر آوردند... و تمام تاکسی های گرفتار گوش شنوای مرا نیم ساعتی قرض گرفتند... امروز تمام آهنگ های د...
ادامه مطلب
شاید آن روز که سهراب نوشت زندگی باید کرد... خبری از دل پر درد گل یاس نداشت... خبری از تپش قلب جفاکار نداشت... باید اینطور نگارش میکرد : چه شقایق باشی چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست... xa0 xa0...
ادامه مطلب